..
منوي اصلي
لينکهاي سريع

موضوعات

آزمون آزمایشی رایگان(۱)

آزمون حقوقی(۱)

آزمون قضاوت(۱)

آزمون وکالت(٢٠)

آزمون وکالت90(۱)

آزمونهای حقوقی(٩)

آموزش یادگیری حقوق(۱۱)

آموزش یلدگیری(٢)

آیین دادرسی کیفری(۱)

اخبار آزمونهای حقوقی(٤)

اصول استنباط(۱)

بایسته های حقوق جزای عمومی(۱)

برنامه ریزی آزمون وکالت(٢)

برنامه ریزی آزمونهای حقوقی(۳)

پرسمان و گفتمان حقوقی(۱)

پست ثابت معرفی امکانات(۱)

تحلیل منابع آموزشی(۱)

تصاویر حقوقی(٢)

جزوات ارسالی کار بران وبلاگ(۱)

جزوه آیین دادرسی مدنی(۱)

جزوه حقوق(٧)

حقوق(٢)

حقوق ثبت(۱)

حقوق جزا و جرم شناسی(۳)

حقوق مدنی(٢)

حقوقی(۱)

حمایت از طرح گام به گام تا آزمون وکالت 90(۱)

دانلود جزوات حقوق ثبت(۱)

دانلود جزوات حقوقی(٢)

دانلود سوالات حقوقی(۱)

راهنمای داوطلبان کنکور کارشناسی ارشد حقوق دانشگاه(۱)

راهنمای داوطلبان آزمون وکالت(۸)

راهنمای داوطلبان کنکور کارشناسی ارشد حقوق دانشگاه(۸)

سردفتری ازداواج و طلاق(۱)

صندوق عمومی نظرات و سوالات(۱)

طح رایگان آمادگی برای وکالت(۱)

عکسها و خاطره ها(۱)

فرهنگ آزمون(٥)

قانون(٢)

قبول شدگان آزمون وکالت(۱)

گام حق(۱)

گرایش حقوق خصوصی(۱)

متن کامل آیین دادرسی کیفری دکتر آخوندی(۱)

متن کامل منابع معتبر حقوقی(۳)

متون حقوقی(۱)

متون فقه(۱)

مصاحبه(۱)

مصاحبه حضوری حقوقی(۱)

مصاحبه سردفتری(۱)

منابع آزمون وکالت(٢)

منابع حقوق خصوصی(۱)

منابع وکالت(٢)

منابع کارشناسی ارشد حقوق(٤)

نحوه مطالعه اصول فقه(۱)

نحوه مطالعه حقوق(۳)

نحوه مطالعه دروس حقوقی(٤)

نحوه مطالعه منابع حقوق(۸)

نگاهی نو به منابع آزمونهای حقوقی(٤)

نکات حقوقی(٢)

نکته های آموزشی حقوقی(۱٤)

وکالت(٢)

وکالت مرکز امور مشاوران(۱)

کارشناسی ارشد حقوق(۸)

کارشناسی ارشد حقوق دانشگاه آزاد(۳)

کارگاه تست حقوق(٢)

آرشيو ماهانه
۱۳٩۱/۱٢/٢٦
۱۳٩۱/٢/٢۳
۱۳٩۱/٢/٢۳
۱۳٩۱/٢/٩
۱۳٩٠/۱۱/۱٥
۱۳٩٠/٩/٢٦
۱۳٩٠/٩/۱٩
۱۳٩٠/٩/۱٩
۱۳٩٠/٩/۱٢
۱۳٩٠/٩/٥
۱۳٩٠/٩/۱٢
۱۳٩٠/۸/٢۱
۱۳٩٠/۸/٧
۱۳٩٠/٦/٢٦
۱۳٩٠/٦/٥
۱۳٩٠/٥/٢٢
۱۳٩٠/٥/۸
۱۳٩٠/٥/۸
۱۳٩٠/٥/۱
۱۳٩٠/٤/۱۸
۱۳٩٠/۳/٢۸
۱۳٩٠/۳/٢۱
۱۳٩٠/۳/۱٤
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/٢/۳۱
۱۳٩٠/٢/٢٤
۱۳٩٠/٢/۳
۱۳٩٠/۱/٢٧
۱۳٩٠/۱/٢٧
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳٩٠/۱/٦
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳٩٠/۱/٦
۱۳۸٩/۱٢/٢۸
۱۳۸٩/۱٢/٢۱
۱۳۸٩/۱٢/۱٤
۱۳۸٩/۱/٢۸
۱۳۸٩/۱/٢۸
۱۳۸٩/۱/٢٢
۱۳۸٩/۱/۱

لينک دوستان

جزوه هاي حقوقي تصاوير حقوقي
دپارتمان حقوق
اتاقک مجازی حقوقی کیفری ایران
اخبار و مقالات حقوقی
اآخرین خبار حقوقی روز از خبر گزاری ایسنا
بانک مقالات و جزوات حقوقي ميزان
پورتال جامع آموزش و تحقیقات قوه قضاییه
پیگیری و وضعیت پرونده مرکز امور مشاوران
حقوق ایرانیان (خانم رستگاری )
حقوقدان فردا
دیوان عالی کشور
سایت حقوقی توحید بختیاری
سایت سنجش
شما می توانید انگلیسی یاد بگیرد
فقه پلی است برای حقوق
کانون وکلای آذر بایجان شرقی
کانون وکلای مرکز
مرجع معرفی وب سایتهای حقوقی
مرکز امورمشاوران حقوقی قوه قضاییه
همکلاسی(وبلاگ حقوقی دانشجویان ورودی 89 دانشگاه اراک )
وبسایت ساده ساز
وبلاگ آزمون کارشناسی ارشد حقوق
وبلاگ تخصصی حقوق ایران
وبلاگ جزا و جرم شناسی
وبلاگ حقودانان اراک
وبلاگ حقوق ایران
وبلاگ حقوق خصوصی ایران
وبلاگ حقوقی خانم راحله عزیزی
وبلاگ حقوقی خانم شیما مرادی
وبلاگ حقوقی عدالت گستر (جناب آقای نورمحمدی )
وبلاگ حقوقی محمد رضا متین فر
وبلاگ مرد قانون
وبلاگك حقوقي هنري برگ سبز
وبلاگ حقوقی احمد غروی
سایت تبصره (تخصصی کارشناسی ارشد حقوق خصوصی )
وبلاگ آموزشی و تحلیلی گام حق (آقای علیخانی )
پنجره ای به دنیای حقوق


نكات حقوقي


سوالات متداول داوطلبان آزمونها را قسمت نظرات ذيل هر پست ببينيد





داستانهایی از دفتری متروک

    برای درج نظرات و پیشنهادات و سوالات خود کلیک کنید

 صنم

کبريت  ميان دو دستش شعله ور شد طوري که باد نمي توانست آنرا خاموش کند  فقط مي توانست ملايم شعله را برقصاند سيگار روي لبش را روشن کرد دستانش را گشود و شعله کبريت را بدست باد سپرد تا در همان هجوم اول خاموش شود پک محکمي به سيگار زد دود تا عمق ريه هايش نفوذ کرد همه چیز را از دست رفته می دانست  روي  نيمکت نشست و پيشانيش را پشت دستي که سيگار ميان انگشتان آن بود گذاشت دود سيگار به موازات سرش بالا مي رفت طوري که هرکس از پشت سر اورا مي ديد فکر مي کرد دود از سرش بلند مي شود

_ سلام دير که نکردم ؟

سرش را بلند کرد ونگاهش را به سمت صدا برگرداند خودش بود: صنم

 سيگار را به طرفي انداخت و گفت:

_ سلام خيلي وقته منتظرم

_ من که سره موقع اومدم دقيقا ساعتي که قرارمون بود

- مي دونم من طاقت نياوردم و زود تر اومدم

- خوب بهتره بريم سره اصل مطلب من خيلي کار دارم اجازه هست بشينم؟

-  هر جور راحتي

صنم  روي نيمکت کنار پسر نشست  طوري که ميانشان به اندازه يک نفر فاصله بود راحت که شد گفت :

 - ديروز به بابام يه حرفايي زدي قضييه چيه؟

پسر ساکت ماند انگار ترجيح  مي داد حرفي نزند براي همين  صنم  ادامه داد:

- ميدوني پوريا من از وقتي که  چشمم رو باز کردم اسم تو روي من بوده تا اونجايي که يادمه تو هميشه هوامو داشتي  بين هم سن سالام تو بچگي هيچ کس جرات نداشت  اذیتم کنه  چون يه پسر عمو داشتم که عين چشماش مواظبم بود توي دوران مدرسه ميومدي دنبالم تا خونه همراهيم ميکردي  تا کسي مزاحمم نشه بزرگتر هم که شديم وبحث محرم و نامحرم پيش اومد شونه به شونه ام نمي اومدي اما سايه به سايه ام ميومدي ميدونم چقدر بخاطر من دعوا کردي کافي بود يه پسر بدبختي اشتباهي بکنه و يه متلکي بپرونه فرداش با چشم و چال سياه تا منو مي ديد اونقدر دور ميشد که تو شک نکني خداي نکرده بادي که به اون خورده به منم بخوره گاهگاهي خودت چشم وچالت سياه ميشد اما از رو نميرفتي تا به همه دنيا ثابت کني صنم صاحب داره اما .....

- اما چي ؟ تو راست ميگي بخاطر تو با خيليا در افتادم بخاطر تو خيلي درد سرا کشيدم  اصلا اين دليل نميشه .......

- صبر کن تو هنوز همه حرفاي منو نشنيدي . وقتي که من دانشگاه قبول شدم  .....

- دانشگاه  ......دانشگاه............

پسردر حالي که اين کلمه رو تکرار مي کرد  با عصانيت سرش میا ن دستانش گرفت ارام که شدگفت :

- هرچي زور زدم نتونستم قبول شم حاضر بودم نصف عمرمو بدم و بخاطر تو قبول شم اما نتونستم  من خيلي خنگ تر ازين حرفا بودم

دختر از حالتي که به پسر دست داده بود متاثر شد:

- اين حرفو نزن تو نشون دادي توي کاري که ميکني خيلي استعداد داري 

-کدوم استعداد که بعده  پنج سال بشم اوستا شاگرد يه کارگاه؟ نه اگه تا اينجا هم پيش اومدم بخاطر قولي بود که به تو داده بودم

- اره تو قول دادي بهم که اونقدر تو کارت پيشرفت مي کني که دانشگاه قبول نشدنت جبران بشه..

- اما نشد . صنم دانشگاه رفتن تو همه چي رو خراب کرد تورو از من دور کرد دوريتو تحمل کردم تا درستو تموم کني و برگردي اما وقتي برگشتي شده بودي خانم مهندس که خيلي زود استخدام شدي و فرصت سر خاروندنم نداشتي و با کله گنده ها برو بيا پيدا کردي و ....

- اين شغل منه پوريا درک کن من درسشو خوندم مي خوام ازش استفاده کنم با هر کي هم رابطه دارم فقط کاريه و بس

- اره تو اين شک ندارم غيره از يه نفر.  اون مهندسه . اسمش چي بود ؟ رضا . البته تو هم تقصيري نداري مهندسه . خوشتيپه . پولداره . لباساي قشنگي ميپوشه برق واکس کفشاش چشم آدمو مي زنه .از همه مهمتر طالب و عاشق شما هم که هست

- بسه پوريا  جنبه داشته باش اون فقط ازم رسمي خواستگاري کرده مثل هر آدم با شخصيت ديگه همين

- پس چرا معطلي ؟جوابشو بده بله رو بگو و برو پي خوشبختيت  منم که همينو ميگم

دختر چين روي پيشانيش افتاد و عصبي شدو بغض کرد 

- تو غلط مي کني ! اصلا تو کي هستي که راجع به زندگي من تصميم مي گيري ؟ يه پسره ترسوي بي عرضه

صداي دختر لرزيد کم کم بغض آلود شد

 - وقتي من داشگاه قبول شدم شما با عمو اومدين چشم روشني خونه ما برق خوشحالي رو ميشد از چشمات ديد تو از من خوشحالتر بودي  وقتي توي تراس تنها گيرم اوردي و اون هديه زيبا رو بهم دادي به اندازه يه دنيا خوشحال بودي به اندازه یه دنیا خوشحالم کردی اون خود نويس زيباي که اول اسم هردومون روش حک شده بود . هنوزم قشنگترين چيزيه که توي زندگيم دارم  حالا چي شده اين دانشگاه شده سد بين منو تو؟ اصلا اون حرفا چي بود به بابام گفتي؟ يعني چي که تو بجاي من تصميم بگيري باکي ازدواج کنم؟ تو چي فکر کردي در مورد من؟ فکر کردم مثل مرد اومدي پا پيش بذاري اونوقت اومدي به پدرم گفتي هر جور فکر ميکني مي بيني صلاحه من با رضا ازدواج کنم؟پس کجا رفت اون پوريا ؟ کو اون همه علاقه ؟ کو اون عشق ؟کو اون برق جنوني که تو چشمات بود بي انصاف؟اره رضا مهندسه . پولداره . تحصيلکرده است  اما يه روز من يه پسر عمو داشتم که ديونه من بود عاشقم بود تو چشاش يه برق اشتياقي داشت که با دنيا عوضش نمي کردم حالا کو اون پوريا ؟ ها کو؟

شانه هاي پسر لرزيد آرام و بغض آلود گفت :

- رفتم به اون مهندسه گفتم که پاتو از گليم من بکش بيرون با تمسخر خنديدو گفت گليمي که تو داري از اون حرف ميزني الان يه قالي اعلاست که بايد  توي قصر پهن بشه و خرابه هاي امثال تو در شان اون نيست گفت کبوتر باکبوتر آقا کلاغه تو رو چه با کبوتر . گفت مگه نمي گي دوستش داري پس راحتش  بذار تا خوشبخت بشه اصلا مگه صنم  ديوونه است که آدمی مثل تورو به من ترجیح بده .منم با خودم گفتم  لابد درست ميگه مگه من طالب خوشبختي صنم نيستم؟ پس چرا نذارم خوشبخت بشه ؟ براي همين خودمو کشيدم کنار

صنم برخاست و راه افتاد که بره

- کجا؟

- ميرم براي هزارمين بار به اون مهندسه بگم که آره من ديوونه ام ميرم بهش بگم  من ترجيح ميدم گليم زير پاي پوريايي که دوستش دارم بشم نه فرش اعلاي قصر کسي که ميخواد پوريا رو از من بگيره ميرم بگم دست از سرم بر داره و مزاحم زندگيم نشه

پسر برخواست اشکي که روي چشمش بود باعث شده بود چشماش برق عجيبي داشته باشن

- صنم ؟

دختر بر گشت نگاه اشک آلودش رو ريخت به چشمان پسر اشک توي چشمان پوريا بود اما يه جور اراده يک نوع ذوق يک اشتياق خاصي هم پشت پرده اشکش بود

- خواستم بگم اگه اون آقا پسر به حرفت گوش نداد و باز مزاحمت شد بهش بگو که هنوز يه پسر عمو داري که اگر چه شونه به شونه ات نتونسته بياد اما سايه به سايه ات اومده هنوزم تو درونش همون پسر بچه شريه که حاضره بخاطر دختر عموش چشم و چال يکي رو سياه کنه  اگه تو اينو بگي عوضش منم ميرم به عمو ميگم درسته اين مهندسه همه چي داره و به صلاح صنمه که با اون ازدواج کنه اما همه اينها زماني ارزش داره که پوريا مرده باشه امشب ميام تو رو از عمو خواستگاري ميکنم  اميدوارم جوابت .....

صنم لبخند چهره اشک آلوش رو زیباتر کرد  سرش رو برگرداند و راه افتاد چند قدمي نرفته بود که صداي آتش گرفتن کبريت آمد ايستاد با شيطنت خاصي با صداي بلند گفت :

- عمرا اگه زن يه سيگاري بشم

 پوريا لحظه اي به شعله کبريت خيره شد بعد لبخندي زدو آنرا رو به دست باد سپرد و سيگاري رو که روي لبش بود را زير پايش انداخت و له کرد ومنتظر شب ماند انتظاری که دیگر آزارش نمی داد.

                                                                      امیر علی جلیلی   زمستان 84

نقاش و فرشته

پير مرد پاي تپه ايستاد کسي آنجا نبودنگاهي به راه پر پيچ و خمي که به بالاي تپه مي رسيد انداخت بالا رفتن از آن را ه پر پيچ و خم با آن شيب تند براي کسي  به سن او بسيار صعب ما او بايد آن راه را بالا مي رفت يعني تصميم گرفته بود که بالا برود براي همين عزمش را جزم کرد و راه افتاد هنوز چند قدمي بالا نرفته بود که نفسش به شماره افتاد سعي کرد براي اينکه خستگي مانع رفتنش نشود به اولين روزهايي که از اين راه بالا مي رفت فکر کند جوان بود و پر انرژي مدتها بود که دنبال يک منظره بديع براي کشيدن اولين تابلو  نقاشي خودش بود تا اينکه با معرفي يکي از دوستانش اين تپه را پيدا کرد تپه اي سر سبز که پر بود از درخت و گل و گياه که در کنار کوه سر به فلک کشيده اي آرام گرفته بود و زيباترين بخش آن برکه در بالاي تپه بود که آب چشمه هاي کوه مجاور در آن جمع شده بود برکه زلال و آرام آنقدر آرام که با افتادن سنگريزه اي مدتها امواج کوچک آب بي تابي ميکردند اينجا انگار گوشه اي از بهشت بود  آن روز جمعه بود افرادي هم انگار بودند که اين زيبايي را درک کرده و در آن روز تعطيل براي تفريح به آنجا آمده بودندبراي همين او تصميم گرفت در يک روز بين هفته بيايد تا در سکوت و تمرکز تابلويش را بکشد و جايي هم که بايد تابلو را علم کند را پيدا کرد پاي يک درخت بيد مجنون که تخته سنگي زير آن بود و در چند متري برکه قرار داشت و از آنجا زيبايي جادويي برکه و گل و گياه اطراف برکه و عکس کوه مجاور تپه که در آب افتاده بود منظره بديعي ساخته بود صبح روز پنجشبه همان هفته بوم و رنگ و چهار پايه اش را برداشت و به اين تپه آمد پاي تپه که رسيد آن دختر زيبا را را ديد که  بي قرار انگار  آنجا منتظر کسي بود به هر حال برايش مهم نبود با هزار زحمت راه تپه  را با بار همراهش بالا رفت کسي روي تپه نبود با اشتياق به سمت برکه و زير درخت بيد مجنون شتافت اما با ديدن پير مردي که زير درخت روي سنگ نشسته بود  و به برکه خيره شده بود ميخکوب شد اولش عصباني شد از اين که کسي جاي اورا گرفته بعدا تعجب کرد که چطور يه پير مرد با اين سن و سال وسط هفته از اين راه تنهايي بالا آمده و اصلا کنار اين برکه چه مي کند؟ فکرش به جايي قد نداد و کلافه شد تصميم گرفت گشتي در تپه بزند تا شايد پير مرد از آنجا رفت مدتي  خودش را مشغول تماشاي زيبايي خيره کننده آنجا کرد وقتي برگشت از پير مرد خبري نبودسوالات بي جوابي از آن پير مرد ذهنش  بود  اما زود قضييه را فراموش کرد و آنروز کشيدن تابلو برکه سحر آميز را شروع کرد 0برايش کشيدن آن منظره زيبا آنقدرجذاب بود که با هزار زحمت پدرش را که آن روزها کنار دست او کار مي کرد را راضي کند که او جمعه ها کار کند و عوض آن پنجشنبه ها تعطيل کند تا بتواند کشيدن تابلو را ادامه دهد پنجشنبه بعد وقتي به آنجا رفت همان دختر پاي تپه بود و وقتي بالاي تپه رسيد همان پير مرد پاي دخت بيد مجنون کنار برکه مثل دفعه قبل اندکي براي خودش گشت و وقتي برگشت از پير مرد خبري نبود پنجشنبه بعد بعد تر هم همينطور تا  پنجشنبه چهارم ک پاي تپه خبري از آن دختر نبود نمي دانست چرا دلش به شو افتاد بالاي تپه رفت از پير مرد هم خبري نبود حس بدي به او دست داد انگار به حضور آندو در اين تپه عادت کرده بود از طرفي خوشحال بود که مي تواند از همان لحظه کشيدن تابلو را ادامه دهد بساطش را که آماده کرد خواست شروع کند اما  دلش همراهيش نمي کرد انگار تپه چيزي کم داشت آن دختر و آن پير مرد انگار جزيي از زيبايي تپه بودندهر کاري کرد آنروز نتوانست نقاشي کند و مايوس برگشت نمي دانست چرا ولي منتظر چهارشنبه بعد بود و عجيب تر اينکه توي دلش خدا خدا مي کرد آنها آنجا باشند اما وقتي رفت آنجا نبودند و او منتظر چهرشنبه بعد بود ولي ديگر نه اميد تمام کردن تنابلو بلکه به اميد اينکه شايد آندو را آنجا ببيند چندين هفته گذشت و او هر پنجشنبه را به تپه مي رفت اما کوچکترين خطي را نتوانسته بود به تابلويش اضافه کند و خبري هم از آن دختر و پير مرد نبود تا آن پنجشنبه که نا اميد به عادت هفته هاي گذشته به تپه رفت پاي تپه رسيد دختر پاي تپه نبود حوصله بالا رفتن نداشت خواست برگردد اما يک حس عجيب مانعش شد انگار همه چيز آنجا مي خواست به او بگويد که به بالاي تپه برو و تسليم اين حس غريبش شد را ه پر پيچ و خم تپه را بالا رفت و طبق عادت به سمت برکه و درخت بيد مجنون حرکت کرد و ناگهان خشکش زد يکي پاي درخت بيد مجنون نشسته بود نزديکتر شد پير مرد نبود دقت که کرد فهميد  همان دختريست که هميشه پاي تپه مي ديد جاي پير مرد نشسته و دستهايش را زير چانه هاش گذاشته و به برکه خيره شده  نور خورشيد به برکه مي تابيد و انعکاس ملايم آن نور به چهره دختر مي تابيد و نم اشکي که گوشه چشم دختر بود برق ميزد انگار که فرشته اي در ميان هاله اي از نور نشسته و دارد گريه مي کند دلش تاب آن صحنه را نياورد و بي اختيار گفت

-سلام

دختر از آن حال بيرون امد با ديدن او خودش را جمع و جور کرد و با آستينش اشکش را پاک کرد و اندکي دستپاچه جواب داد

-سلام

مکثي کرد و دوباره گفت

- راستش من ميدونم شما اينجا مي نشينيد از منظره برکه تابلو مي کشيد معذرت مي خوام که مزاحم کارتون شدم اما .......اما

- اما ....اماچي ؟

-دلم خيلي هواي  پدرم رو کرده بود

- اون آقا که اينجا مي نشست پدرتون بود؟

- بله اون عاشق اينجا بود با مادرم همينجا آشنا شده بود و قتي مامانم از پيشمون رفت تنها دلخوشي بابام همينجا بود مي گفت مامانم مياد اينجا و باهاش حرف مي زنه تا اينکه .......

دختر بغض کرد ارام چشمانش اشک آلود شد

- چند هفته قبل که از اينجا رفتيم بابام نتونست بيشتر از اين دوري مادرمو تحمل کنه رفت پيش اون الانم اومدم اينجا راستش حس کردم هر دو اينجا هستن حق با بابام بود

 از حرفهاي دختر واز اين که اون پير مرد ديگر به اينجا نمي آيدمتاثر شد اما نمي دانست چه بگويد

- خدا بيامرزدشون

- من ديگه بايد برم بازم معذرت مي خوام

دختر اين را گفت و راه افتاد باز دلش شور افتاد از اين رفتن درونش آشفته شد ناخواسته آشفته از اين که شايد ديگر او را نبيند گفت

- مي بخشين شما بازم ميايين اينجا ؟

- شايد نمي دونم

- مگه نگفتين پدرو مادر تون رو اينجا حس مي کنين

- راستش اومدن  يه خانم تنها اينجا.. ترجيح ميدم برم سره مزارشون

اين را که گفت راه افتاد انگار مي دانست که اگر برود ديگر رفته است مثل کسي که هنگام فرو رفتن در باتلاق دست به خاشاکي مي برد تقريبا فرياد زد

- پس من چي ؟

دختر بي اراده برگشت نگاهشان در هم گره خورد خودش هم نفهميد چقدر فقط بهم نگاه کردند تا اينکه دختر لبخند زد و گفت

- گفتم که بابام تو همين تپه با مادرم آشنا شد  شايد عموي بشناسين حاج عباس چاپچي همه تو شهر ميشناسنش تو راسته بازار شهر چاپخانه داره مي فهمي که ؟

چند لحظه اي طول کشيد تا بخودش بيايد و دستپاچه گفت

- بله البته

دختر خدا حافظي کرد که برود

- اسمتون ؟ اسمتونو نگفتين ؟

خون شرم در صورت دختر دويد ولي آرام گفت

- فرشته

 دختر اين را گفت و برگشت و دور شد اما او هنوز داشت آن اسم را زير لب تکرار مي کرد

- فرشته ......فرشته......

پير مرد در حال که پاهايش از فرط خستگي کرخت شده بود داشت زير لب تکرار مي کرد

-فرشته .....فرشته.....

آه بلندي کشيد و ايستاد برگشت به راهي که بالا آمده بود نگاه کرد بيشتر از نيمي از راه تپه را بالا آمده بود خودش هم از خودش انتظار نداشت حس غرور مي کرد اما سرفه هاي ممتدنگذاشت از اين حالت لذت ببرد  سرفه هايش کم کم آرام شد 0   برخاست بايد مي رفت نمي خواست دير برسد تا اورا منتظر بگذارد همانطور که نمي خواست زود برسد چون خودش طاقت انتظار را نداشت براي همين  حرکت کرد  نفسش کمي آرام بود و او را ياري ميکرد باز فکرش پر کشيد به آن سالها خدا مي دانست چقدر طول کشيد تا پدرش را راضي کرد به خواستگاري فرشته بروند و چقدر زحمت کشيد تا عموي فرشته را راضي کند که او وفرشته بهم برسند چقدر با پسر عموي فرشته که فرشته را حق خودش ميدانست درگير شد تا خود فرشته به پسر عمويش گفت که او را نمي خواهد و آخر بهم رسيدند اولين چهار شنبه بعد از عقدشان را  آمدند بالاي همين تپه و پاي آن درخت بيد مجنون و نشستند روي همان تخته سنگ و و هردو خيره شدند به همان برکه

هيچوقت حرفهايشان يادش نمي رفت

-فرشته؟

- بله

- يه قولي بهم ميدي؟

-چه قولي؟

- پيشم بمون تا هميشه

- قول ميدم پيشت بمونم تا دم مرگ                  

- نه تا هميشه بمون

- باشه قول ميدم اما مگه ميشه؟

- نمي دونم اما اگه بخواييم ميشه

پيرمرد به  بالاي تپه رسيده  بود خسته بود اما نيروي عجيبي داشت حتي فکر کردن به فرشته هم به نيرو ميداد فکر ميکرد آنجا کسي نباشد اما صداي خنده يک زن افکارش را بهم ريخت بسمت  صدا نگاهي کرد زن و مرد جواني نزديک برکه با صداي بلند مي گفتند و مي خنديدند ناراحت شد اما بي توجه به سمت درخت بيد مجنون رفت به آنجا که رسيد تمام وزنش روي تخته سنگ ريخت آرام که شد به برکه نگاهي انداخت هنوز هم آن زيبايي جادوييش را داشت اما يک چيزي را کم داشت زيبايي تپه براي او بدون فرشته ناقص بود اصلا بدون فرشته اين تپه زيبا روح نداشت ياد روزهايي افتاد که هر چهارشنبه مي توانستند با فرشته تنها دور از همه مردم ومشکلات عالم بالاي تپه بيايند کنار همين برکه زير همين درخت بيد مجنون روي همين تخته  سنگ حتي وقتي بچه دار شدند و حتي وقتي بچه هايشان قد کشيدند و ازدواج کردند  هر دو مي دانستند اگه از دست هم ناراحتند اگر ازهم دلخور هستند و اگر باهم قهرند تمام اينها تا چهارشنبه بالاي همين تپه دوام دارد آنها اينجا از نو متولد مي شدند تا اينکه فرشته بي خبر رفت شب با لبخند خوابيد و صبح ديگر بيدار نشد در حاليکه هنوز آن لبخند را بر لب داشت  فرشته که رفت کمرش خم شد تا مجبور شود عصا بدست بگيرد موهايش سفيد شد دلش تنگ شد و نفسش تنگتر انگار نفسش بند دلش شده بود هر چقدر دلش تنگ تر ميشد نفسش هم تنگتر ميشد همه دلخوشي او شد همين تپه و هر چهارشنبه اين راه را بالا مي آمد اما از وقتي بيماري سراغش آمد ديگر اين دلخوشي هم از دستش رفت تا ديشب که فرشته به خوابش آمد اخمو و دلخور بود  گفت باهات قهرم چرا نمي آي ديدنم و رفت همان نصفه شب نوه اش را از خواب بيدار کرد و گفت فردا چند شنبه است ؟ او هم خواب الو  گفت چهارشنبه و دوباره گرفت خوابيد  فهميد منظور فرشته چي بوده  به سختي شب را صبح کرد تا بتواند خود را به تپه برساند مي دانست امروز فرشته را خواهد ديد سرفه باز به سراغش آمد و امانش را بريد

- آقا؟

فکر کرد فرشته است فرشته او را يک عمر آقا صدا کرده بود اما وقتي سرش را بلند کرد ديد همان زوج جوان بالاي سرش ايستاده اند

- شما حالتون خوب نيست کمک مي خوايين ؟

- نه فقط مي خوام تنها باشم

زن جوان به شوهرش نگاه کرد او هم فقط شانه هايش را بالا انداخت و دور شدند صداي زن مي اومد

- کسي به سن اون چطور تونسته اين راه رو بالا بياد چرا تنها؟

- نمي دونم قيافه اش برام آشناست اما يادم نمياد کجا ديدمش

سرفه اش دوباره شروع شد و نگذاشت بقيه حرفهاي آنها را بشنود اين بار خيلي شديد بود و داشت نفسش را مي بريد درد زيادي تمام بدنش را گرفته بود که صدايي او را بخود آورد

- آقا ؟

خودش بود لحن و صدا مال فرشته بود به يکباره سرفه اش قطع شد دردش ارام شد احساس سبکي کرد سرش را بالا گرفت خودش بود فرشته با همان قيافه زيبايي که اولين بار اورا ديده بود با همان هاله نوري که از انعکاس نور خورشيد در برکه برويش افتاده بود

چشمانش پر از گلايه شد و با بغض گفت

- چرا رفتي فرشته؟ چرا تنهام گذاشتي بي انصاف ؟

- من تمام مدت با تو بودم  امروز اومدم با هم بريم

- چه جوري؟

- بايد پرواز کني

- شوخي ميکني ؟ من حتي درست نمي توانم راه بروم ؟

- يکي هست که کمکت کنه يه فرشته واقعي برگرد مي بينيش

برگشت يک فرشته ديگر آنجا بود با يک دسته گل سرخ  کنارش ايستاده بود

- گلها رو بو کن

گلها را بو کرد بوي بسيار خوبي را تا عمق جانش نفوذ کرد با حسي وصف نا پذير احساس سبکبالي کردفرشته دستش را سمت او گرفت و گفت:

- حالا با من بيا بايد از اون ابرهايي که نوک کوه رو پوشانده عبور کنيم

از زمين کنده شدو کم کم اوج گرفت  باورش نميشد ديگر از درد و رنج و سرفه و سينه درد خبري نبود زير پايش را نگاه کرد همه چيز لحظه لحظه کوچکتر و نا چيز تر ميشد  و   جسم فرتوت و پيري را ديد که از شدت سرفه سياه شده قيافه خودش را شناخت يک لحظه لبخندي بر چهره اش نشست بعد با اين سوال که  چطور توانسته اين همه سال اين جسم را با خود به اين سو و آن سو بکشاند  ؟ دست در دست فرشته از ابرهاي نوک قله کوه گذشت

زوج جوان هنوز در مورد او حرف ميزدند که مرد ناگهان گفت

- آها يادم اومد اون يه نقاش معروفه حتي يه تابلوي بي نظير هم از اين برکه کشيده اما مردم ميگن بعد از مرگ همسرش مشاعرش رو از دست داده وديونه شده خيلي دوست داشتم خالق اون تابلو رو از نزديک ببينم

- اما اوني که ما باهاش حرف زديم بنظر ديونه نبود

- بريم سراغش

اما وقتي به اونجا رسيدند با جسد پير مرد روبه رو شدند در حالي که يک عکس از فرشته و او در همان تپه توي دستش بود و لبخندي از رضايت روي لبش زن آرام گفت

- اون فقط يه عاشق بود همين .   

     

  امير علي جليلي پاييز 85

 

 

  برای درج نظرات و پیشنهادات و سوالات خود کلیک کنید

 


فهرست آخرین مطالب وبلاگ

پست ثابت نظرات و پرسش و پاسخ حقوقی و آزمونی
تحلیل سوالات آیین دادرسی مدنی آزمون کارشناسی ارشد حقوق دانشگاه آزاد
آخرین اخبار از دنیای آزمونهای حقوقی و استخدامی حقوقی
دعوت به همکاری در اداره وبلاگ
تحلیل سوالات درس مدنی آزمون کارشناسی ارشد حقوق دانشگاه آزاد
راهنمای جامع داوطلبان آزمون وکالت
تاثیر تغییر قانون مجازات اسلامی در آزمونهای حقوقی
لیست قبول شدگان مستقل
دانلود فایلهای صوتی تدریس اساتید حقوق
10 گام برنامه ریزی
دانلود جزوات ارسالی دوستان
تحلیل مباحث حقوق جزا : تشدید مجازات
تحلیل سوالات آزمون وکالت 90
راهنمای انتخاب گرایش کارشناسی ارشد حقوق
تحلیل سوالات آزمون وکالت 90
تمرین نحوه خواندن و تحلیل مواد قانونی
آشنایی با وکالت مرکز امور مشاوران
دور دوم برنامه هشتاد روزه
دور منابع آزمون وکالت در 80 روز
کاملترین و دقیقترین منابع آزمون وکالت
بررسی نموداری مباحث راهی برای تثبیت مطالب
عدم دقت در مطالعه مواد قانونی حلقه مفقوده عدم موفقیت در آزمون وکالت
نگاهی نو به منابع آزمونهای حقوقی: متون حقوقی‌‌ ‌و متون فقه
نگاهی نو به منابع آزمونهای حقوقی : دروس حقوق جزا
نگاهی نو به منابع آزمونهای حقوقی : دروس حقوق خصوصی
جزوات ثبت
مواد سوال خیز
نکته های آموزشی حقوق جزا: بررسی مبحث مسئول پرداخت دیه
نحوه مطالعه نص محور مواد قانون مدنی
در آزمون وکالت منابع سوالات صرفا متن قوانین و آرای وحدت رویه است یعنی چه؟

درباره



درباره :{{{در رویاهایم دیدم که با خدا گفت وگو می کنم.خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفتوگو کنی؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید؟ خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است. پرسیدم: عجیب­ترین چیز بشر چیست؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان، اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند .این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پول شان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته بدست آرند. . این که آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند ؛ نگاهش کردم... مدتی سکوت کردیم... من دوباره پرسیدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بیاموزند؟ گفت:بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ؛ بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت وگو سپاسگزارم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندان آدم بگویید؟ خداوند لبخند زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم «همیشه»}}} ادعایی در مورد حقوق ندارم دانش آموخته و علاقمند به این رشته هستم هدفم توسعه این رشته و دسترسی آحاد جامعه بخصوص دانشجویان و داوطلبان مناطق محروم به مطالب و جزوات و کتابهای مهم معتبرو است و هم افزایی و یادگیری حقوق از انگیزه های ایجاد این وبلاگ است از نظر من عدالت را باید با ایجاد عدالت در آموزش حقوق بعنوان علم عدالت آغاز کرد و این وبلاگ تنها تلاش کوچکی در این راه است با این امید که با یاری دوستان این تلاش مفید و موثر گردد در این راه دست یاری به سوی شما عزیزان دراز می کنم و بدون شک یک دست صدا ندارد پس دستهای پر مهرتان را برای یاری دریغ نفرمایید.***خدایا ... به من کمک کن تا آنچه را برایم رقم زدی با آرامش و صبر بپذیرم . مرا یاری کن تا پذیرفتن آن مرا در دعا کردن به درگاهت کاهل نکند ... یاریم کن تا آنچه را می خواهم تنها از تو بخواهم و خواستن و رسیدن به آن مرا از تو حتی لحظه ای دور نکند ... خدای خوبم ... کمکم کن تا در خواستن این خواسته همواره امیدوار باشم و در لحظه لحظه آن به تو توکل کنم ... کمکم کن که به یاری تو در این مسیر ایمان قلبی داشته باشم و با یقین به آن بیاندیشم ... خدایا ... آفات و بدی های خواسته ام را از من دور کن تا آن را وسیله ای کنم برای نزدیکیم به تو ... و کمکم کن که در ابتدای خواستنم و در میان آن و در انتهای آن بر محمد و خاندان پاکش درود فرستم و آنان را زیباترین واسطه ها برای روا شدن حاجتم قرار دهم ... نمی دانم اینها که می گویم مناجات است یا درد دل ... اما می دانم که درد است ... درد است اینکه مناجات هایم با تو دیر می شود ... درد است اینکه به کلبه دلم با تو سر نمی زنم ... به تاریخ مناجات قبلی ام نگاه کردم ... انگار که سالهاست با تو سخن نگفته ام ... دلم تنگ توست . چه کنم از دست این منِ من ... که تا هوای مناجات می کنم ُ وسوسه ای در دلم می اندازد و هوایی ام می کند . چه کنم ... تو به دادم برس . کم کمک به سال می رسد دوری ام از کتابت ... که همنشینش شده بودم ... شاید از سال بگذرد مناجات خواندنم از صحیفه ات ... دلم را غبار گرفته ... فکرم راکد شده ... قلبم خاموش شده ... هرچه هست می دانم که تنها و تنها چاره اش پیش توست . کمکم کن مهربانم . راهی برایم بگشا . همتی در من بگمار تا بسی بهتر از گذشته با تو خلوت کنم ... بیچارگیم را تنها تو می دانی و تنها تویی که همیشه با من می مانی ... و دردم را تنها تو درمانی ... تو که مهربان ترین مهربانانی ....*** راه های ارتباط قسمت نظرات : در قسمت نظرات هر پست میتوانید سوالات و نظرات و پیشنهادات خود را اعلام بفرمایید در اسرع وقت پاسخگوی شما خواهیم بود اگر تمایل ندارید که نظراتان نمایش دهید تیک خصوصی را بزنید و اگر نظرتان نیاز به پاسخ دارد آدرس ایمیلوارد کنید تا پاسخ به ایمیلتان ارسال گردد در غیر این صورت نوشتن ایمیل در قسمت نظرات الزامی نیست و بستگی به تمایل شما دارد. ایمیل :omidaflak@yahoo.com آی دی یا هو(omidaflak ) آی دی بیلوکس :AAJLAW
پروفایل مدیر : امیر علی جلیلی

لوگوي دوستان
آزمون وکالت 91


کتابخانه

» آخرین اخبار آزمون قضاوت 91
» فایلهای صوتی حقوقی
» جمله های قصار حقوقی
» بانک سوالات آزمونهای حقوقی
» بانک نرم افزارهای حقوقی (موبایل و کامپیوتر )
» کتابخانه دیجیتال حقوقی
» نمونه دادخواستهای حقوقی
» بانک قوانین (لینک داده شده از سایت وزین حقوق ایران موسسه کورس سلطانمحمدی )
» آرای وحدت رویه دیوانعالی کشور (لینک داده شده از سایت معاونت حقوقی مجلس ش. ا)
» جزوه ثبت استاد هاشمی
» منبع آزمونهای حقوقی
» داستانهایی از دفتری متروک
» تصاویر حقوقی . والپیپر های حقوقی . عکس حقوقی
» اس ام اس حقوقی
» صفحه ای از دلم


نويسندگان

امیر علی جلیلی


امكانات وبلاگ
» اوقات -اخبار- نظرات:
» کاربر: Admin
چت با مدیریت
کد وضعیت یاهو در وبلاگ


صفحه اصلي | پست الکترونيک | اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | طراح قالب


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by aajlow
This Themplate By Theme-Designer.Com